کد خبر: 1260        تاریخ خبر: 27 خرداد 1391 ساعت 07:36        تعداد بازدید: 802

بعثت امر به «ولایت»


 
  
 

همه روشنی‌ها برای همیشه عالم در یک لحظه رقم خورد در یک لحظه سرنوشت‌ساز، لحظه‌ای که آغاز همه چیز بود و آغاز روشنی‌ها یی که آفریدگار برای رساندن آفریدگانش به آن نقطه، سالیانی به درازای تاریخ بشر در دوره 124 هزار پیامبر، برایش مقدمه‌چینی کرده بود، ذهن‌ها، قلب‌ها، عقل‌ها و احساس‌ها را برای آن نقطه، آماده پذیرش کرده بود. پذیرشی که قبل از ایجاد خلقت از تک‌تک موجودات به اقرار و آن‌ها را به مقدر خود در هر زمان و مکان برای آن سنجشی بزرگ به دنیای فانی فرستاد و همه روشنی، اقرار است که در دو وجود مبارک و نه یک روح در دو تن شریف، دو برادر همیشگی، دو نور به هم پیوسته ازلی خلاصه شده بود و همانی است که در لحظه نزول اولین وحی از جانب خالق وحی توسط فرشته وحی بر قلب همیشه بیدار خاتم‌بخش همه مقدمات، خاتم انبیا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرود آمد و امری را که تاکنون در آسمان‌ها با قطعیت تمام رسیده بود به امضای خالق سید الانام، فرود آمد بر زمین بر رسول آسمانی زمینیان به منظور اجرای هر چه تمام‌تر در سرتاسر گیتی و آن امر حتمی و قطعی که تمام روشنی‌ها را در بر داشت و آن اقرار بزرگ چیزی نبود جز همانی که در ابتدای رسالت، همان شروع «بعثت»؛ فراخوانی به آن بر رسولش و سپس پذیرفتنش بر تمام جهانیان واجب و اجرایی شد و آن امر «ولایت» بود.

چه گفتم؟ ولایت؟! آری آری گفتم: «ولایت»!! نه من هرگز اشتباه نکردم در این امر، خطا نرفتم و دروغ هم نگفتم.

می‌گویی: در شروع بعثت این آیه بر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نازل شد: «إقرأ باسم ربک الذی خلق»؛ بخوان به نام پروردگارت که خلق کرد. می‌گویی: همه جا در همه نگارش‌های تاریخی ثابت است ین معنی که اولین چیزی که رسول گرامی‌اش به آن رسالت داشت و مردم را به پذیرش‌اش فرا می‌خواند، گفتن کلمه توحید بود «قولوا لا إله إلاّ الله تفلحوا».

و می‌گویی مرا که در ردّ دروغ یا خوش‌بینانه‌تر (اشتباهم) همین بس که مردم زمانه‌ای که دوگانه و چندگانه‌پرستی را کیش همیشگی خود داشته‌اند چه به قبول ولایتی که از جانب خدایی یکتا امر شده است آن هم توسط فرستاده‌ای که همچون خودشان انسانی است نه در لباس فرشته یا موجودی عجیب.

پس هر عقلی می‌تواند درک کند این نکته را که راستش اینداست که بگویی پیامبر در ابتدای بعثتش مأمور بود اول یکتایی پروردگار و سپس اثبات ادعای نبوت خویش را از پس سالیانی چه بسیار خون‌فشان و مشقّت‌گداز به آن مشرکان و جهل‌پیشگان ظلمت‌خود بقبولاند تا پس از قبول و عملی شدن، کم‌کم برای قبول ولایت نیز چند مقدمه‌ای برگزیند و می‌گویی: آیا چنین نیست که گفتم...

و من تو را با قاطعیت می‌گویم که خیر اینها که گفتی، همه‌اش بخشی از حقیقت آن روزگاران بود و آن‌چه را که حقیقتاً در بدو بعثت، خدای یکتای بی‌همتا خاتم فرستادگانش را مأمور ابلاغ و رساندنش به همه موجودات گردانیده بود، همان (ولایت) بود و بس. و اگر اثبات ادعای مرا بخواهی، من نیز از همان‌ها که تو برای مدعای خویش شاهد آوردی، به زبان شهادت‌گویی درخواهم آورد.

مگر نه این است که همه جا و همه وقت و حتی در همان ساعت نزول، فرشته وحی و آغاز رسالت حضرت خاتم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در کنار همان غار تنهایی حرا برادری ازلی و ابدی همراه او بود، همان نور چون مروارید خلق‌شده در زیر عرش را می‌گویم که به صلب حضرت آدم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) راه یافت و پیوسته از پدران و مادران پاک و شریف تا عبدالمطلب که از آن پس به دو نیم شد و از نیمه نوبت جدا گردیده و به صلب همچون ابوطالبی مؤمن مردی واعی رسید و از فاطمه بنت اسد مادری که نه چون مریم دور شده از مسجد در هنگام وضع حمل که در تنها زایشگاه خصوصی خود که مطاف جن و بشر و ملائکه است و کعبه است مولود مبارک علی نام خود را بر خاک پاک خانه خالقش بر زمین می‌نهد و چشم نمی‌گشاید آن نور، آن مولود، تا اینکه در دامان برادر نبی‌الله مقام خود قرار گیرد و سپس در دامان او کودکی را چه بزرگانه و فاخر سپری کند و در کنار خدیجه خاتون بانوی بانوان، قبل از بعثت برادر، از او بوی نبوت را استشمام کند، تا گاهی که چون همیشه به وقت عبادت هر از گاهی برادر محمدامین(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در غار برای او غذایی برای افطار می‌برد و این بار شاهد می‌گردد آن صدایی که دیگر برادر محمد امین نه، که برادر رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را مورد خطاب قرار می‌دهد و آیه «اقرأ» را به گوش جانش زمزمه می‌کند و بشارتش را به مبعوث شدن به فرستاده شدن به سوی هر چه مخلوق است می‌شنود و پس از پایان دقایقی شگفت و مهیّج نه برای او یا برادرش که برای ما، اولین تبریک‌گوی رسالت برادر می‌گردد و از صدای ناله‌ای گوش‌خراش می‌پرسد تا ما را آگاه کند با این فرموده نبی مکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) که این صدای ناله شیطان بود که گمراه شدن خلق مأیوس گردید و رو به برادر ده‌ ساله می‌گوید که آنچه را من می‌شنوم تو نیز می‌شنوی و آنچه را می‌بینم تو نیز می‌بینی جز اینکه تو پیامبر نیستی، بلکه وزیر ]من[ و بر خیر و نیکی هستی.

حال از تو می‌پرسم: آیا تنها با بعثت پیامبر چون رسول‌خاتم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) این حقیقت محقق می‌شود که دیگر هیچ‌وقت شیطان اطاعت نشود؟ اگر بگویی: آری، می‌گویمت پس چرا پس از شهادت رسول گرامی(صلی‌الله‌علیه‌وآله) که مردمان مرتد شده و بخت واژگون ولایت علی(علیه‌السلام) را پذیرا نمی‌گردند و از روی ترس یا کینه و فریب یا غفلت یا هر چه به جای جانشین به حق وصی پیامبری و امامت، دور فرزند ابی‌قحافه را می‌گیرند که به هر ترتیب به اصل هر شرارتی دست به دامن شوند تا از خیر همیشگی خلاصی یابند؛ در چنین زمان به روایت لبان حقیقت‌گوی امیرمؤمنان(علیه‌السلام) اولین کسی که با چنین دستگاه ظلم‌سازی دست بیعت می‌دهد، همان پیرمرد پیشانی پینه بسته‌ای است که سال‌ها به درگاه خدا سجده کرده بد تا اینکه با رد امر مستقیم همان خدا به سجده بر آدم از درگاهش طرد و رانده گردیده بود. آری...

آیا این‌چنین شیطان اطاعت نمی‌شد؟ آیا ولایت ابن ابی‌قحافه کم ازاطاعت شیطان داشت؟! پس چه چیز در بعثت این پیامبر مستور بود که صدای ناله شیطان را به بالاترین صورت خارج نمود؟! می‌گویم و می‌دانی که آن مستور در «بعثت»، «ولایت» بود. می‌گویی: نه؛ می‌گویمت: اگر امر به ولایت نبود، پس چرا در اولین تبلیغ آشکار که در میان خویشاوندان هر فرستاده ای به وقوع باید بپیوندد که (یوم‌الدار) در تاریخش این نام نگاشته شده، پس از خواهش رسولی مهربان و دلسوز از خویشان خود به پذیرش رسالت خویش و علی‌رغم وعده دادن به وصایت و ولایت بعد از خود به کسی که اولین نفر پذیرنده آن باشد و نپذیرفتن هیچ‌یک از خویشان جز همان علی برادر در هر سه بار اعلام، به وضوح هر چه تمام در میان اقوام با تلألؤ یادآورنده غدیری جاودانه به درخشش درمی‌آورد این حقیقت را که بدانید و آگاه باشید که علی ده ‌ساله زمینی و پیر جاوید آسمانی، پس از من وصی و جانشین من خواهد بود.

سؤالم از تو این است اگر منکری که از همان ابتدا مبعوث نشد به رساندن فرمان قبول ولایت، رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله)؛ آیا در این مقام در بین این اقوام که هنوز نپذیرفتند رسالت خود رسول را چگونه است که همان‌جا اعلام می‌دارد باید که بپذیرند ولایت علی او را، آن هم در وقت باء بسم الله شروع ابلاغ آشکارانه... .

و همین مسیر نورانی را بیا و دنبال کن در لحظه‌لحظه و جای‌جای تاریخ در صدر این اسلام، از شروع که با یاعلی گفتن کار بعثت آغاز شد تا هجرت و از پس هجرت تا غدیرخم و از آن روز تا چند روز بعد به هنگام لبیک گفتن رحمةٌ للعالمین به دعوت مهمانی حق در آسمان‌ها و ببین چگونه همه صفحاتش را پر کرده از فراخوان همگانی به ولایت ولی و وصی پس از خود، آن برادر مظلوم همان داماد ستم‌کشیده همان خار در چشم و استخوان در گلو نشسته، همان میراث به غارت رفته، همان همسر از دست داده، همان... .

اگر هنوز میل انکار داری و باز نقطه آغازین بعثت را از مبعوث بودن به ابلاغ ولایت تهی می‌شماری، تنها یک شاهد دیگر و باز هم از نوشته‌ها وقایع روزگاران، تاریخ، برایت می‌آورم که واقعه‌اش را پیش‌تر نام بردم ولی می‌خواهم غبار فراموشی را از بعضی صحنه‌هایش کنار زنم تا بهتر آن را تماشا کنی. از غدیر می‌گویم از حجّت بی‌بدیل.

و همین آیات درخشان که در نزول، شأن غدیری داشت در آن میان، کفایت می‌کند از هر آن‌چه بحث و بررسی است که طوفانی است در تک‌تک لحظه‌های ناب غدیر خم.

«یا أیها الرسول بلّغ ما انزل إلیک من ربّک وإن لم تفعل (فما بلّغت رسالته)»، درست شنیدی؟! خدا به رسول خود خطاب می‌کند (فما بلّغت رسالته) نرسانده‌ای رسالتی که به آن معبوث شده‌ای... چگونه؟! این‌گونه که اگر نرسانی آن‌چه را به ابلاغ آن مأمور شده‌ای. کدام ابلاغ؟! همان ابلاغی که وقتی با پرشکوه‌ترین حالت رساندن رسالتی، در نهایت جلالت و عظمت، با صدور فمران الهی به تک‌تک حاضران و غایبان تا روز قیامت، به دست بیعت سپردن به امیرمؤمنان به ولایت و امارت و امامت ایشان بر خویش به وقوع پیوست؛ گویی تازه بعثت رسولش و آن همه خون جگر خوردن‌های او و ایمان مؤمنان در طول این سال‌ها به او محقق گردید و اسلام واقعی در پناهنعمت ولایت، بر تن پوشندگانش رنگ حقیقت به خود گرفت و این کلمات را به تسلای قلب شجاعت‌پیشه پیامبرش در ابلاغ این رسالت خطیر بر او فرو فرستاد که:

«الیوم أکملت لکم دینکم واتممت علیکم نعمتی ورضیت لکم الإسلام دیناً» و این آیه به تنهایی اثبات نمود که دین کامل و اسلام راستین همان نعمت تمام و کمالی است که در پرتو ولایت دست‌یافتنی است پس حقیقتاً بعثت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، فرستاده شدن به امر نمودن مردمان به ولایت بود؛ آن هم ولایت ولی مؤمنان ولی صادق، صدیق اکبر و فاروق اعظم، امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)؛ نه ولایت هر عقب‌افتاده و وصله ناور نه ولایت آنهایی که پیروانشان در همان ابتدایی توحیدش درمانده‌اند و خدای صاحب جسمی را می‌پرستند که بر بالای کرسی بر بالی عرش می‌نشیند یا با پای خود در جهنّم برای جا دادن جهنّمیان بیشتر، جا باز می‌کند یا... .

چقدر این عقاید سخیف تداعی‌گر عقاید یهود منحرف است که خدایش با پیامبر خود یعقوب کشتی می‌گیرد و آن یعقوب خیالی پای خدای خیالی را می‌چسبد و او را رها نمی‌کند تا حکم پیامبری را به زور از او می‌ستاند... .

آیا ولایت چنین والیانی سزاست؟ آنهایی که نه تنها توحید بلکه نبوت را نیز از انحراف خود در امان نگذاشته‌اند که آنها پیامبری را برگزیده (خدا) نه (خدایانشان) می‌دانند که در ملأ عام پنهانی‌ترین پنهانی خود را آشکار می‌کند و بر زباله‌ها... . یا آن‌که همسرش همان‌که مادرشان می‌خوانند را همان‌که فضیحت‌هایش عالم را پر کرده، بر شانه‌هایش می‌نشاند تا تماشاگر آوازه‌خوانان و رقّاصه‌ها... . یا...

زبانم لال و قلمم شکسته باد اگر آن همه زشتی منسوب از طرف ایشان به خدا و رسول را عقیده خود سازم. نه، نه هرگز تن به چنین (ولایتی)! چنین (ولایت‌هایی)! نخواهم داد. باورم را عقیده‌ام را همان ابتدا گفتم و چقدر برایم شیرین‌تر می‌شود وقتی این عقیده و باور را در کلام امام رئوف همان که ضامن آهو شد تا از شکارچی مصونش دارد؛ آری ایمان و باور و اعتقادم را همان کلماتی می‌یابم که اینها در آن کلام به روشنی موج برمی‌دارد، کلام امام همام سلطان ابوالحسن علی بن موسی الرضا(علیه‌السلام)، آن کلماتی که ملتی نیشابوری در تاریخ کلام‌ها و کلامی تاریخی نگارشی جاویدان بر آن زدند که حضرتش از قول تک‌تک امامان پدر، از قول جدشان رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از قول جبرئیل از قول رب جلیل فرمودند:

«کلمة لا إله إلاّ الله حصنی» کلمه توحید که یعنی هیچ خدایی جز خدا یگانه نیست؛ قلعه محکم و نفوذناپذیر من خداست، پس هرکه در این قلعه پناهنده شود، از عذابم ایمن گردیده است و چقدر حقیقت را بی‌پرده به تماشا می‌گذارد وقتی این کلام وزین ادامه‌ای شکوهمند می‌یابد در هنگامی که خورشید هشتم سر از کجاوه خود برهنه می‌کند و می‌فرماید: «بشرطها و شروطها وأنا من شروطها» و کیست که از این کلام نفهمد که آن شرط و شروط برای امان یافتن از عذاب الیم خدایی آن هم در پناه قلعه توحیدی‌اش، همان راه یافتن ولایت ائمه اثناعشر که در رأس آنها، حجة الله، ولی الله، یدالله، اسدالله الغالب علی بن ابی‌طالب(صلوات الله وسلامه علیه) است به دروازه قلب موحدین و از آن پس است که دیگر توحید، توحید راستین است و (قولوا ال إله إلا الله تفلحوا) ای پیامبر! به راستی رستگاری ات و قرار به نوبت خاتم‌الأنبیاء، محمد رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) اقراری حقیقی به رسالتی حقیقت‌گونه است.

و چه زیباست که در شب و روز (مبعث) عملی مستحبت‌تر از زیارت امیرمؤمنان علی ولی‌الله(علیه‌السلام) وارد نشده و ولایتش همان‌که از ازل از همه موجودات اقرارش گرفته شده همان سنجش بزرگ دنیایی که شیرینی‌اش اگر در آن موفق باشی در وصف نمی‌گنجد، این ولایت را یادآور شدن در این روز مبعث، نهایت درک و فهمیدن این عید بزرگ است و ای کاش یادآوری‌اش شیرین باشد آن‌وقت که به یاد می‌آوریم که در این زمانه باید هر چه تمام تر، ولایت و محبت جانشین و وصی به حق امامان معصوم، ولی زمانه، یقیة الله، حجة بن الحسن العکسری(عجل‌الله فرجه‌الشریف) را بر جان و روح خویش حس کنیم و خواستار ولایت یافتن حقیقی او بر جان و مال و ناموس خود باشم و برای ظهور و حکومت جهانی‌اش بر تمام آسمان‌ها و زمین آماده به خدمت و گوش به فرمان باشیم.

 
بقلم: مهدیه کوثردوست

صفحه اصلی نسخه مناسب چاپ ارسال به دوستان ذخیره نشانی

فرستنده Email
نظر شما
کد امنیتی
 
نظرات کاربران: (0 نظر)